تبليغاتX
قلقلک نوشته ها!!!

قلقلک نوشته ها!!!

×××وبلاگ هلی شاکی×××

در اقدامي جالب از سوي يکي از شعب دادگاههاي استان فارس مردي محکوم شد به همسرش سالانه 10 روز گل هديه کند در غير اينصورت با سه ماه و يک روز حبس مواجه خواهد شد.
مردي با اتهام رها کردن زندگي مشترک و ترک نفقه و ضرب و شتم همسرش مورد تعقيب قرار گرفت و دادگاه پس از رسيدگي او را به سه ماه و يک روز حبس محکوم کرد اما با توجه به فقدان سابقه کيفري متهم در جهت اصلاح ذات البين و تحکيم مباني خانوادگي و زندگي مشترک محکوميت نامبرده را به مدت سه سال معلق کرد مشروط بر اينکه زوج دستورات زير را به معرض اجرا بگذارد.
1-پرداخت به موقع نفقه زوجه و حسن معاشرت با وي
2-هديه دادن يک شاخه گل به مدت سه سال هر سال ده روز، به نحوي که پايان نوبت دهم سالگرد ازدواج زوجين باشد
3- استفاده از نصايح يکي از علماي مذهبي به تشخيص دادستان در سالروز ازدواج در هر سال
4- خودداري از استعمال سيگار و مواد دخاني

 به تمام وکلا و دانشجویان حقوق مطالعه ی این پست را توصیه و یاد آوری می کنم هرگونه نت برداری و جزوه نویسی از روی این پست آزاد است...
بررسی چند جرم و مجازات های پیشنهادی:
۱)شرکت در یک نزاع خیابانی و چاقو کشی و مضروب کردن یکنفر با همان چاقو:
اوباش خیابانی مورد نظر مجرم شناخته شده اما به علت داشتن مادری بیوه و نداشتن سابقه ی زندان بیشتر از ۶ماه و حسن رفتار در دوران حبس مشمول رافت اسلامی شده وبه مجازات زیر محکوم می شود:
۴روزدربر بالین مضروب حاضر شده و پس از تعویض پانسمان ،اندام های گوشتی وی را مشت و مال بدهد...
۲:در مدت مجازات هر ۵ دقیقه یکبار به شخص مضروب لبخندی از روی محبت بزند...(تشخیص مصنوعی بودن لبخند با خود مضروب بخت برگشته است و در صورت اعتراض می تواند به مراجع قضایی مراجعه کند...)
۳:پس از بهبود مضروب ماهی یکبار به او سر بزند و محل بخیه های قدیمی را یک بوس کوچولو بکند تا هیچ شبهه ای در همدلی آنها نباشد...(هرگونه کری خواندن در این دیدارها اشد مجازات را در پی دارد!)

۲)
تجاوز به عنف:قاضی بعلت جوان و خام بودن مجرم و اینکه حتما دختر حرکاتی تحریک آمیز از جمله:مانتوی چسبان،نگاه آمیخته به عشوه،اعضای برجسته ی بدن را به رخ جوان کشیدن و دیگر بی حیایی های رایج را انجام داده،جوان را مشمول رافت اسلامی دانسته وی را به مجازات های زیر محکوم می کند:
۱:دو روز در هفته حضور در محله ی دختر جوان و مشاهده ی وی اما مقاومت در مقابل هرگونه بالا زدن و تجاوز به عنف وی...
۲:خریداری چند دست لباس اسلامی و نجیبانه برای دختر سابق(مایوی اسلامی و یکدست لباس فوتبال اسلامی)!
۳:حضور در اتوبان شهید ستاری و نهی از منکر بانوان تحریک آمیزی که در راستای در آوردن نان با صورتهایی محرک انتظار می کشند به جای نوازش بر عنف آنها و سلفیدن مقداری پول !

۳)
حضور در اجتماعات خیابانی پس از انتخابات و اعتراض به نتایج:قاضی برای سه نشدن قضیه در دنیا وتبلیغ آزادی نزدیک به مطلق در بلاد احمدی نژاد نهایت مرام و رافت را برای جوان رو می کند: 
۱:جوان مذکور به مدت یکماه باید هرروز به دیدار ا.ن رفته و علاوه بر تماشای او به مدت ۵ دقیقه،باید با او روبوسی هم بکند!
۲:هفته ای سه روز ،به مدت یکسال باید تی شرتی با عکس رهبرعظیم الشان انقلاب به تن کند...
۳:در صورت تکرار جرم و حضور در بین خس و خاشاک وی به صورت اجباری به فرزند خواندگی آیت الله جنتی در خواهد آمد...
۴:به هم زدن با داف خود و به عقد دائم در آوردن دخت آیت الله مصباح یزدی که شباهت عجیبی با پدر دارد...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:54  توسط هلی  | 

چند وقت پیش مطلب جالبی راجع به یک جوون جویای کار تو روزنامه خوندم.این جوون بینوا اونطور که تعریف کرده بود فارغ التحصیل مقطع کارشناسی یه رشته ای بود که نه به من مربوطه و نه به شما !اونطور که تعریف کرده بود برای استخدام تو بخش انبارداری یه شرکت خصوصی اقدام کرده بود و بعد از یک ماه و نیم موفق شده بود به بارگاه مدیر عامل محترم(که می تونید اون رو مردی طاس با شکمی متورم تصور کنید)راه پیدا کنه...بعد از ورود به اتاق مدیر عامل،من باب مصاحبه با این انبار دار آینده،مدیر شروع به پرسیدن سوالاتی راجع به مساحت و محیط مثلث و دیگر اشکال هندسی کرد...متاسفانه جوان بخت برگشته موفق به پاسخگویی سوالات کارشناسی شده و فنی مدیر عامل نشد...مدیر عامل بعد از مقداری تحقیراین جوان، در حد آدمی که مساحت محیط بلد نیست رو به دو مدیر دیگر شرکت،این سوال را از آن دو کرد...دو مدیر دیگر هم متفق القول در حالیکه چشمانشان مظلومانه در حدقه می چرخید مثل پسر عمه ی کلاه قرمزی گفتند:ها؟!!
در ادامه مدیر عامل گرام از جوان پرسید اگر من الان یک سیلی به صورت تو بزنم تو چیکار می کنی؟!
جوان هم که درست مثل پشه ای شده بود که از شاخک در هوا معلق گرفته باشی ،گفت:خوب من کاری نمی تونم بکنم...
مدیر عامل هم گفت:من نمی تونم انبار ۳.۵ میلیارد تومانی این شرکت را به کسی بسپرم که نمی تونه مساحت محیط حساب کنه!این که مساحت محیط چه ربطی به انبار داری داره رو عقل بنده که نتونست جوابی براش یافت کنه؟!!
اما حداقل روشنگری که می تونم بکنم که....اینم نمی تونم؟می تونم شما جوونای این مرزو بوم را با سوالهایی که احیانا روز مصاحبتون ازتون پرسیده می شه آشنا بکنم که...نمی تونم؟


مصاحبه با یک جوان  برای استخدام در یک گاو داری:
مدیر عامل :اگر یک روز من راس راس بیام تو گاوداری پستون یکی از گاوارو بگیرم سمت تو و شیرشو خالی کنم رو تو، اونوقت تو چکار می کنی؟
۱)به رسم ادب و احترام به من، دهنتو باز می کنی و شیر می خوری!
۲)می یای جلو د دهن منو سرویس می کنی...
۳)برای اسراف نشدن منابع گاوداری از بقیه هم می خوای دهانشون رو بروی شیر باز کنند...
۴:متقابلا پستان یک گاو دیگه رو به روی من می گیری!

مصاحبه با یک دختر جوان برای استخدام در یک بانک دولتی:
مدیر عامل :اگر یه ماه بعد از استخدامت بیام و ازت بخوام سر مشتری ها نعره نکشی اونوقت چیکار می کنی؟
۱)سر منم نعره می کشی
۲)اصلا منو به جا نمیاری و می گی ناراحتم برم خیابون بغلی بانک خصوصی...
۳)انگشت می کنی تو چشم من!
۴)مادر و خواهرم رو یاد می کنی...

مصاحبه با یک جوان برای استخدام در یک باغ وحش:
مدیر عامل:اگر یک روز آقای احمدی نژاد به همراه دوستان صمیمیش بخواد از پارک دیدن کنه،اول از همه کدوم قسمت رو بهشون نشون می دی؟
۱)محل نگهداری طاووس ها
۲)محوطه ی گوریل ها
۳)محل بازی میمون ها
۴)فقط یک آینه به آقای ا.ن می دی...

مصاحبه با یک جوان برای استخدام در روزنامه ی اعتماد ملی:
مدیر مسئول:اگر یک روز ازت بخوام یه مقاله راجع به نقاط قوت آقای احمدی نژاد بنویسی ،به کدوم نقاطش اشاره می کنی؟
۱)به چشمان درشتش
۲)تخصص در جان بخشی به اشیا از جمله میز،صندلی،دیوار،و....
۳)حسن سلیقه در انتخاب لباس از جمله کاپشن و دستکشی که در سخنرانی مشهد در دست داشت
۴)مهارت وی در انتخاب فارغ التحصیلان آکسفورد به عنوان هیئت دولت

باید نوشت:پذیرای دلایل شما برای دانستن مساحت محیط توسط اقشار انبار دار هستم...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:29  توسط هلی  | 

كاراكاس: بحران تامين برق و آب در ونزوئلا موجب شده است كه رئيس‌جمهور اين كشور از مردم بخواهد زمان استحمام‌شان را به 3 دقيقه كاهش دهند.
هوگو چاوز در جريان نشست كابينه خطاب به مردم گفت: به جاي اينكه در حمام آواز بخوانيد و 30 دقيقه زير دوش باشيد، اين زمان را به 3 دقيقه برسانيد.
او ادامه داد: من خودم اين روش را امتحان كرده‌ام و 3دقيقه براي حمام كردن زياد هم خواهد بود!

وقتی پرزیدنت کشور دوست و برادر (هوگو چاوز)در چنین شرایط بحرانی و دشواری گرفتار آمده٬وظیفه ما مسلمانان که از برادران این کشور هستیم چیست؟ واقعا دل شما راضی می شود هوگو اینا،با این سختی و مشقت بدن های قهوه ایشان را بشورند؟اگر دقت کنید هوگو گفته به جای سوت زدن در حمام و ۳۰ دقیقه معطل کردن،زودتر اعضای خدا دادیتان را بشویید و ۳ دقیقه ای جیم شوید بیرون.سوالی که اینجا برای هر عقل سالمی پیش می آید،این است که (چگونه؟).
خوب ...هلی بانو که اینجا ترب نیست که...بنده اصلا بر زمین هبوط کرده ام تا این رمز و راز های پیچیده ی دنیوی را لقمه گرفته و چون مادران عصر جدید با انواع شکلکها و ژانگولربازیهابه دهان شما برسانم،باشد که با وجود گوهری چون من(که البته با توجه به قوانین کشورم باید در صدف بمانم!)هیچ رازی در این دنیای فانی بر شما پوشیده نماند.
در اینجا دستورالعمل حمام به روش هوگو چاوز  در ۳ دقیقه را برای شما می نویسم با این امید که به مذاق مسئولین دولت عشق نیز خوش آید و در ادامه طرح دوبل هدفمند کردن یارانه ها، این طرح را نیز در ناحیه ی پاچه ی هموطنان فرو کنند تا همه باهم خوشحال باشیم.
۳۰ثانیه ی اول:نیت حمام کردن و در رابطه با خانم ها توجه به این نکته است که قبل از آنها مذکری در حمام خرابگی نکرده باشد،چون گویا علمای اسلام،دریافته اند که اندام تولید مثلی بانوان خاصیت مکش دارد و  حاملگی برای ایشان محتمل است.(با تشکر از  بابا لنگ دراز ۵فوتی که این نکته را به من آموخت.)بعد از نیت،در باقیمانده ی ۳۰ ثانیه ی خود فرصت به پا کردن یک دمپایی و باز کردن شیر آب یا جا به جایی از این اهرم جدید های آن را دارید.
۳۰ثانیه ی دوم:بی توجه به اینکه دمای آب مطلوب شماهست یا نه٬به علت کمبود وقت زیر دوش بخزید،انشا الله که هیپو تالاموستان* با دمای آب کنار می آید. به سرعت شامپو را روی سر بریزید...
۳۰ثانیه ی سوم:این ۳۰ثانیه یکی از مهیج ترین مراحل حمام کردن شما خواهد بود. بابیش ترین سرعت و به نحوی خستگی ناپذیر با دستانتان به موهای خود چنگ بزنید...البته اکثر مردان ایرانی بالای ۳۰سال این هیجان را به خاطر کچلی سر کمتر تجربه می کنند و در این فرصت می توانند سوت بزنند...
۳۰ثانیه ی چهارم:در این مرحله باید هم موها را آب بکشید و هم وسیله ی شستشوی بدن(لیف)را به صابون آغشته کنید...به علت اینکه امکان گرفتگی نفس ،سر خوردن،سوختگی بدن یا جمع شدن پوستی دراین روش وجو دارد تقاضا می شود تجهیزات لازم،از جمله کپسول و ماسک اکسیژن،باند و پمادهای لازم قبل از آغاز عملیات حمام ،همراه با لباس ها در رختکن آماده باشند.پیشنهاد می کنم حین حمام کردن نیز ماسک اکسیژن را بر دهان داشته باشیدواز ابتدا با ماسک زیر دوش بروید.
۳۰ثانیه ی پنجم:اگر هنوز انرژی و جان کافی در بدن دارید،کف و چرک و جوجو ها را با آب بشویید و در صورتیکه توانایی خروج از حمام را با پای خودتان ندارید از یکی از محارم خانواده خود(توجه کنید حتما از محارم باشد...چرا که روا نیست با هر بار حمام به این نحو،به جای ثواب،گناه کبیره ای هم در پاچه تان فرو برود)بخواهید دست شما را بگیرد و کمک کند تا از حمام خارج شوید...برای این منظور می توانید همیشه یک ویلچر هم در خانه داشته باشید تا زیاد اسباب زحمت بقیه هم نشوید...
۳۰ثانیه ی ششم:خوب....همینطور مثل مرغ زل نزنید که ببینید در این مرحله چه باید بکنید...برادران و خواهران من همینطور که خود هوگوی عزیز هم اشاره کرده بود شما با این متد جدید حتی وقت اضافه هم می آورید...
هیپوتالاموس:بخشی از مغز که وظیفه ی تنظیم دمای بدن را بر عهده دارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:0  توسط هلی  | 

با خبر شدم در یکی از بلاد کره ی خاکی جمعی از گاو و گوسفند پروران در حرکتی مدنی و بدون ضرب و شتم و در تظاهراتی آرام با شعار (گاو منو دزدیدن باهاش دارن پز می دن)،(ما اهل گله نیستیم  دامدار بی شیر بماند)و،(گاودار حیا کن  پستون منو رها کن)و... تعدادی شعار دوستانه و پر محتوای دیگر نسبت به حقوق خود و احشام زحمتکششان ترجیحا از جنس ماده(!) اعتراضاتی آرام ،داشته اند.نکته ی کنکوری این تظاهرات عدم استفاده ی آنها از سنگ و سطل آشغال بوده و در اقدامی متمدنانه به جای ضرب و شتم پلیس ودیگر نیروهای جان بر کف و سربازان گمنام ائمه ی خود از دسترس ترین روش دفاعی ممکن یعنی پستان های مملو از شیر (!)بانوان گاو و گوسفند حاضر در جمع بهره گرفته و شیر داغ و مقوی گاو را به سر و روی نیروهای همیشه در صحنه پاشیده اند...این اعتراض مدنی و سر شار اصول متمدنانه و استفاده از حداقل ها برای اعاده ی حقوق خود،مثل همیشه چشمان مرا پر از اشک کرد و مرا بر آن داشت با الهام از این مبارزه ی (شیر محور)،به سایر ارگان ها و سازمان ها نیز بر اساس نوع مسئولیت و حرفه شان چنین روش هایی را پیشنهاد کنم....باشد که با بهره گیری از این روش ها،زین پس شاهد حوادثی مشابه حوادث اخیر نباشیم....
جامعه ی مشغول در باغ وحش ارم: تعدادی از خرس ها و شیر های بی حال و بیمار پارک را در گونی هایی غلط ننداز(!) بسته بندی و پس از اجتماع در مقابل سازمانی که یه ربطی به جانوران مریض احوال این پارک داشته باشد،در موقعیتی مناسب حیوانات را ار بسته ها خارج مقابل چشم مسئولان به نمایش بگذارند....نیاری به هیچ شعاری نیست...خرناس های جانگداز شیرها ،خبر از سر درون آنهاست. 

جامعه ای پزشکان کشور روبروی وزارت بهداشت کل کشور:به جای درگیری و کشمکش و بکش بکش و کشمش و سایر لغات هم قافیه ی دیگر،با سرنگ های مملو از واکسن آنفلوانزای خوکی در صحنه ی تظاهرات حاضر و یک عدد از این سرنگ ها را در حلق هر جنبنده ای که قصد سرکوب آنها را داشته باشد فرو کنند...
جامعه  برنجکاران گیلان:مقابل سازمان مربوطه اجتماع،دیگی برنج تازه دم هندی،پاکستانی،تایلندی و خلاصه هر کشور درب داغون شرقی سوسک خور دیگر را در گوشه ای تعبیه ودر حرکتی ضربتی مشتی از برنج های سرب سود را در حلق هر جوان سبیل تازه شکفته ای! که به نام حیدر و قاسم و کاظم و یاشارکه قصد سرکوب آنها را داشته باشد فرو کنند...
 جامعه ی زنان کشور:با اجتماع  مقابل پایگاه های نیروی انتظامی محله ی خود و سر دادن شعار (مانتوی منو رها کن   واسم شوهر پیدا کن)
،وهمرا ه داشتن تعدادی مقنعه و روسری ،یک عدد از این پوشش های اسلامی را روی سر هر سرباز جان برکف که در شعاع کمتر از نیم متری آنها قرار می گیرد بکشند....باشد که این سمبل های مبارزه با فساد و موی اناث برای دقایقی هم لذت چون گوهری در صدف بودن را بچشند...

پ.ن:از همه بابت این یه هفته که نرسیدم بابت مطالب قشنگشون کامنت بذارم یه دنیا معذرت می خوام...بستری بود...به نام...بیماری!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:10  توسط هلی  | 

خوب به سلامتی جوایز نوبل هم چندی پیش به صاحبانش اهدا شد و مثل همیشه حق کشور قدرتمند و تاثیر گذار ایران توسط داوران صهیونیست و ملحد این جایزه خورده شد ...
بلاد ما ایران،حتی موفق به دریافت جایزه ی خنده دارترین تحقیقات دنیا(ignoble)هم نشدو از اونجا که اگر من حتی یکبار پستی که به خیال خودم سبب تفریح خوانندگان می شود،نگذارم وولوولک به جانم می افتد و نفس لوامه دهنم را سرویس می کند و خیلی حوادث دیگر اتفاق می افتند،(دراینجا آب دهانم را با فشار قورت می دهم و ادامه ی حرفهام رو می زنم!)،دلم نیومد شما رو از این تحقیقات و مهم تر از این تحقیقات تفاسیر و تفاصیل هنرمندانه ی خودم بی بهره بذارم...
درحوزه ی فیزیک:
۱:جایزه به دانشمندانی از دانشگاه های هاروارد و سینسیناتی تعلق گرفت.این محققان قانونی را برای توضیح این مساله پیدا کردند که چرا زنانی که در ماه های پایانی بارداری به سر می برند از پشت به روی زمین نمی افتند.
تحقیق مشابه که در ایران قابلیت اجرا دارد:
.چرا در ایران هر چه مردان شکم برجسته تر و ورقلمبیده تری داشته باشند،براعتبار چکهای آنان می افزوده می شود؟!!
در حوزه ی اقتصاد:
۳.به مدیران ارشدوکارمندان ۴ بانک ایسلندی اعطا شد، چون این مدیران نشان دادند که یک بانک کوچک چگونه می تواند به سرعت به یک بانک عظیم تبدیل شود و دوباره کوچک شود.
تحقیق مشابه که در ایران قابلیت اجرا دارد:
چرا کارمندان بانک های خصوصی زنانی خوش برخورد و با مقدار کافی make upبوده و در عوض زنان شاغل در بانک های دولتی ژولی پولی و دارای رفتارهار پرخاشگرانه و تهاجمی هستند.
درحوزه ی صلح:
۴.دانشمندان دانشگاه برن برنده ی این جایزه هستند.این دانشمندان نشان دادند که ضربه زدن با یک بطری خالی نوشابه بهتر نتیجه می دهدتابطری پر!
تحقیق مشابه که در ایران قابلیت اجرا دارد:
سخنرانی با صدایی رسا برای تعدادی میزو صندلی و لیوان آب چه تاثیری بر گسترش صلح در جهان خواهد داشت؟
دومین تحقیق مشابه در ایران:تجاوز با شیشه نوشابه به انسان با چه زاویه ای تاثیر بیشتری دارد؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:2  توسط هلی  | 

دومطلب به ذهنم رسیده که باید اینجا و در این وبلاگ محبوب با شما مطرح کنم.در ادامه یادآور می شم که من یکی از فروتن ترین جوانانی هستم که تا به حال به چشم خودم دیدم و اگر باور ندارید بیاید از خودم بپرسید!مطلب اول چیزی  نیست جز همین عکسی که دارین می بینین...
والا بنده امسال هم به روال هرسال،یعنی به روال از 7 سالگیم به بعد با شروع مهر راهیه یه دونه ازاین مراکز آموزشی شدم...با ورود به این مرکز آموزشی درابتدای امر غافلگیر شدم....پناه بر خدا!این جوانان چه به روز این برجستگیه خدادای آورده اند؟!!!4تا از دوستان که همیشه مثل 4 قلوهای به هم چسبیده متصل به هم تردد می کردند ،انگار که به مرضی دسته جمعی مبتلا شده باشند نفری یک پانسمان سفید روی برجستگیه زبون بسته نصب کرده بودند ...وقتی با این بندگان خدا رو به رو شدم، بعد از سلام و احوالپرسی در حالیکه داشتم از فضولی تبخیر می شدم و یک اخلاق گندی هم که دارم اگر چیزی جلب توجهم را بکند اصلا نمی توانم این زبان را کنترل کنم با لحن زننده ای گفتم:به به....دماغای نو مبارک....دسته جمعی تخفیف هم می دن؟!!!از سر ادب و دوستی لبخندهای شل و ولی نثارم کردند و به سمت چپ من منحرف شدند...کسی می داند علت رونق دوباره عمل دماغ!چیه؟!!
اینجانب هلی بانو،همینجا مراتب رضایت خودرااز بینیه کوچک هرچند باانحراف 10الی 12 درجه ای خود به چپ اعلام می کنم ...باشد که خداوند متعال نظر لطفی به این بنده ی شاکر(!) که 12 درجه انحراف را هم نا دیده می گیرد بکند...خدایا! خوب بود غضروفی را که با هزار شوق و ذوق و صرف حوصله های بسیار بر کله ی من نصب کرده ای،می زدم نفله اش می کردم؟!!!!
راستی!شما چطور دوست عزیز؟بااین برجستگیه سر به هوا تفاهم دارید یا قصد طلاق دارید؟!
واما مطلب دوم راجع به خبریست که این روزها سروصدایی هم بپا کرده و شاید تاالان به گوشتان خورده باشد....ازآنجاییکه شما دوستان هم از نعمت خدادایه تفکربرخوردارید تصمیم گرفتم کشف این خبررا به خود شما خردمندان واگذار کنم و خودم فقط به عنوان استاد راهنما در این بخش از پست ناظر جرقه های فکری جوانان این مرز و بوم باشم!برای هرچه درخشانتر شدن این جرقه ها 4 راهنمایی به شما می کنم ...جواب تنها دو کلمه است که اولی با (الف)و دومی با با(پ)نگاشته می شوند.درپناه خدا تفکر کنید.باشد که تقدیر های لازمه در وبلاگ شخص برنده،بعمل بیاید.
1:ازابتدای سال ۸۷تاپایان خرداد 88،بالغ بر 89 درصدآن به گندکشیده شده است.
2:قبل از شکل گیری آن ،تنهاچندتماس تلفنی و چند قطعه عکس بین طرفین تبادل می شود.
3:درطول برگزاری آن،دخترجوان یک قاب عکس در دست دارد و به دختران ترشیده ی فامیل فخر می فروشد.
4:بعد از شکل گیری دختر جوان غافلگیر شده و ترجیح می دهد در یک مرکز روانی بستری شود.
 
پ.ن:بس که دیر آپ کردم این دو مطلب رو هرجور که بود چپوندم تو هم!گیر ندین پیلیز
بعدانوشتم:گویا توقع زیادی بود حدس خبر!جواب ازدواج های پستی بود.مدلی که آقا داماد فرنگ تشریف دارن و عروس خانوم اول با قاب عکس ازدواج می کنن و بعد به سمت داماد پرواز می کنند...وبعد می بینن همه قول و قرارها فــــــــــــــــــــــــــرت!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:55  توسط هلی  | 


ازخواندن این پست آموزنده پشیمان نخواهیدشد!
گدا در ۱۸سالگی:چـــــــیـــشـــــــــش...منو پول؟!!!منو فکربه مادیات؟!!!من اصلا راجع به این چیزا فکرمو مشغول نمی کنم....من اصلا به این چرک کف دست که فقط باید شسته بشه توجه نمی کنم...هـــــــــــــه!من از وقتی که دودوتا ۴تایاد گرفتم،فهمیدم که به هرچی بی محلی کنی،بیشترمی یاد دنبالتو خودشو بهت می چسبونه...باپولم همین کارو می کنم ...دوروز دیگه هم که ازرو پولای بابام پاشم،همین کارو می کنم...اصلنم واسش حرص نمی زنم...اینقدر محل سگ بهش نمی دم تا خودش بیاد بزن پس کلم بگه هی یارو!من اینجام....چراخرجم نمی کنی؟!!اونوقت حالا شـــــاید...!
تازه...پول باشه آدم خرجش می کنه حال دنیارو می بره،نباشه هم اصلا به درک!هرچی هم که جمع کنم آخرش باید همه رو بذارم یه گوشه شیرجه برم تو یه متـــرجا!دیگه چه کاریه؟چه مرضیه که تو این چندصباح عمرخودمو جـــــــ ر بدم واسش؟!ها؟!
بله...من همچین آدمیم.
گدا در ۲۸سالگی:هیچوقت به پول زیاد اعتقاد نداشتم....هنوزهم مطمئنم پول زیاد خوشبختی نمی یاره....اما خب دراین ۱۰سال فهمیدم پول کمش لازمه....خدایی اگه نباشه دراین دنیای مادی اوضاع آدمیزاد بد طوری می پیچه بهم...ولی خوب خیلی داغونم....آخه فهمیدن این موضوع ۱۰سال واسم آب خورده و خوب یکمکی هم از بروبچه های هم دانشگاهیم عقب افتادم....راستشو بخواین آخه هیچوقت به پول فکرنمی کردم....اما ازوقتی بابام عمرشو داده به شما و خونه و زندگیو واسه دادن قرضای بابای خدابیامرزم فروختیم تازه فهمیـــدم یه نمه باهاس به پولم فکر کرد...نامرد موجود جلبیه!هرچی بهش بشتربی محلی می کنی اونم بیشتر واست تیریپ بی توجهی بر می داره...
گدا در۳۸سالگی:دیشب رفته بودم خونه یکی ازبچه های دوران دانشگاه....لامصب چه خونه ای....چه زندگی بهم زده...البته مطمئنم این ظاهرزندگیشه و داشتنه چیزای مادی اصلنم نشونه خوشبختی نیست،حتما بااینهمه تجملات و زرق و بر توزندگی،دل پر دردی داره....آره!حتما همینطوره....شاید بازنش مشکلی داره....شاید یکیشون مرض لاعلاج دارن...وگرنه مگه می شه هم ثروتمند باشی هم دیگه هیچ مشکلی هم نداشته باشی؟!!!نـــــــچــــــــــچ!معلومه که نمی شه....اصلا شایدم با زدوبندو رشوه به اینجا رسیده....وگرنه مگه می شه با مدرک دانشگاهی که اون داره تو این مدت کم اینهمه پول ....ای بابا!نمی دونم چرا چندوقته همش این لغت نکبت فکرمی کنم...دیشب با رفیقم ازهردری حرف زدیم....فقط این بچه هاش هی نق می زدن تا دری باز می شد ،می بستنش...قرارشد توشرکتش به عنوان پیک مشغول بشم....امیدوارم بعد مدتها یه کار ثابت پیداکرده باشم...
گدا در۴۸سالگی:دیروزمادرم فوت کرد....امروزهم خواهرو شوهرخواهرم برگشتند شهرشون....خیلی احساس تنهایی می کنم...دیگه دوستی هم ندارم...همه سرشون به زنو زندگیو بچه و اون موجود پهن نحیف گرمه....چندبار مادرم برایم به خاستگاری رفت...اما هیچکس به من دختر نداد...من بلا استثنااولین جمله ای که به خانواده شان می گفتم این بودکه من اصـــــــــــلا(!)درزندگی به مادیات توجه ندارم ...وبعدازاین جمله قیافه ی پدرهمه ی این دخترها بلا استثنا یه حالت به خصوصی می شد که هیچوقت نفهمیدم چی چی بود!هنوز پیکم...خوشحالم که تونستم توزندگیم شغل ثابتی داشته باشم و مثل بعضی ها باحرص پول ازاین شاخه به اون شاخه نپرم...۱۰سال سریک کار ثابت بودن ،کارهرکسی نیست...الآن بعد مدتها دارم به خودم افتخارمی کنم...
گدا در۶۸سالگی:۸سال پیش باموتور تصادف کردم و هردوپام فلج شدند....ازاون موقع افسوس می خورم که چراباسهل انگاری شغل ثابتم راازدست دادم...متاسفانه چون بیمه هم نبودم این ۸سال را با درخواست پول ازمردم درخیابان ها سر می کنم...باورکنید من هیچوقت درزندگی دنبال پول و مال دنیا نبودماااا....الان یه گوشه نشستم ودارم مردمی رو که باقیافه های درهم ازاین ور به اونور دنبال پول می رن رو تماشا می کنم....اگه منم مثل اینا بودم مجبورنبودم الان تمام روزم رو به درخواست پول ازمردم اختصاص بدم...الان دیگه اعتقاددارم پول شاید خوشبختی نیاره،اما نبودنش یه مقدار(!)بدبختی می یاره...
چندتاازتحقیقات جدید درباره ی پول رو بخونید:
۱:بنا:«شمردن پول قبل از انجام یک مصاحبه شغلی، شاید بتواند موثر باشد».پس اگرمدرک دانشگاهیه درست و درمانی ندارید،یااینکه اعتماد به نفستان برای سرکارفتن درحدیک کودک ۸سالست،قبل ازورود به اتاق مصاحبه،کمی ورق های اسکناس را به نقاط مختلف بدن خود بمالید و بعد ازنئشگیه کامل واردشوید.
۲:محققان همچنین می‌گویند شمردن پول می‌تواند به مردان این قدرت را بدهد که راحت‌تر به جنس مخالف خود نزدیک شوند و با آن‌ها ارتباط برقرار کنند.پس پسران جوان عزیز حتی اگر جیبتان خالیست،قبل ازرفتن به سرقرار کمی پولهای جیب پدرتان رالمس کنید.
۳:برطبق نتایج یک مطالعه جدید، شمردن پول باعث می‌شود افراد حس بهتری نسبت به خودشان پیدا کنند، حتی اگر این پول متعلق به آن‌ها نباشد.پس جای اینکه برید و ظروف آشپز خونه ی مادرتونو ترجیحا شیشه ای، استعمال کنین پولای بابارو همینطوری بشمرین تاخودبه خود شنگول بشین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:30  توسط هلی  | 

طلبه ام یه کم ازقانون و سایر متفرعاتش واستون بگم که یه وقت دیدین چند وقت دیگه واسه گلاب به روتون دست به آب رفتنم متد و روش های نوین ارائه می دن اگه خدای ناکرده زبونم لال اسکلت بندی و ناحیه لگن خاصره و کیسه مثانه  زبون بسته ی شما هموطنان بااین متد سازگاری نداشته باشه و بخواد ازشون سرکشی کنه خواه نا خواه باید باعواقب این سرپیچی و تمرد روبرو بشه و حالا اینکه مجازاتش چیه...خوب قطعا چیزی که این نواحی روچنان دچار دگرگون کنه که دیگه هوای روش های جدید قضای حاجت به سرشون نزنه دیگه...
 این صغری و کبرارو واستون چیدم که بدونید دنیا دست کیه و داریم کجا می ریم...که بدونید اگه به خوشی و میمنت دوروز دیگه شوهری اختیار کردین یا زنی رو به عقددرآوردین فکرنکنین دیگه بایه لالای هالالای خوندن و یه کیسه سکه جمع کردن دیگه همه چی تموم شده وحالا می تونین اینقدرباهم صمیمی و جیک تو جیک بشین که روز بعد عقدوعروسی که واسه فریضه ی واجب مادرزن سلام تشریف می برین کنارهمسرجذابتون لمی بدین و جک بی ادبانه ای هم تعریف کنین و با سرخوشی در حد تیم امید جوانان باآرنج تو پهلوی عروس جوان بزنین و بگین:توچرانمی خندی خرخوشگل؟!!!دراین حالت درسته که شما درادامه ی نام اون ۴پا ازلغت خوشگل استفاده کردین اما بدنیست بدونید که همین لغت هم درادامه ی هدف شوم(خرکردن نوعروس جوان) برزبان رانده شده و نه تنها التیامی بر زخم روحی اونیست بلکه اگرکمی این عبارت رو بررسی کنیم درواقع شمابهش گفتین:((خری که خرتر می شه!))و بازهم بدونیدوآگاه باشین که اگراین نوعروس ما ذره ای جنم و جربزه داشته می تونه بااستفاده از ام پی تیری یا ام پی فور یا گوشی موبایل خودش که هدیه ی اهدایی ازطرف شما به مناسبت سالگرد عمل بینیش بوده این عبارت قبیحانه رو ضبط و پس ازارائه ی اون به دادگاه شمارو وادار به پرداخت جریمه  یا تحمل ضربات تازیانه کنه....البته برهمه پیداست که من بامساوات کامل حقوق زن و مرد جماعت پایه ام اساس و هرچه مثل مار به خودم پیچیدم که همین جا تمومش کنم این روحیه دموکراسی در ذهنم همینطورغلغل زدو بنده رو مجبور کرد مثالی برای نوعروسان هم بزنم که فکرنکنند مادرزن ستیزی به همین راحتیاس و می تونن در دعواهای زن و شوهری واسه آروم گرفتن نفس اماره و فعالسازی نفس لوامه چندتاگل درشت بار خواهرومادر لطیف اون بنده ی خدا کنند که عواقب دارد ناجور!چراکه اگرمادر شوهریاخواهر شما به نحوی....حالا می خواد نصب دستگاه شنود درلباس های تحتانی شما باشه یا استخدام چندعدد کلاغ  در همسایگی اتاق مشترک شما و شاداماد یاحالا هرراه دیگه که شما بگین می تونن شخصا به دادگاه خونواده مراجعه کنن و درکمال صداقت بگن که عروس ما به داداش یا یا پسر ما حسب نسبت فامیلی ناسزای خواهرومادرداده واین ناسزا مفت و مسلم داره کوبیده می شه تو صورت ماو خلاصه ما شاکیم خیلی...
پ.ن:واسه اینکه باورتون بشه که ازاین به بعد بااستعمال فحش متصل به خواهر مادرکسی،جای خودیارو با خانوم والده و هم شیرش مواجه می شین
اینجا رو نگاهی بندازین.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:21  توسط هلی  | 

عزیزم سلام....لعنت به این زندگی....لعنت به  تقدیر که منو ازتو جداکرد،راستش هنوزم باورم نمی شه که دیگه نیستی...که دیگه کنارم وانستادی(ببخش عزیزم،فعل جملم کمی پیچیده شد.)می دونم که دیگه نباید بعد ازاین زیاد پیچیده و سخت حرف بزنم....عزیزم،می دونم که بعدازاین آتیشی که نیروی انتظامی به کاشونمون زد من بعد، تو سطح هوشیاریت نصف می شه...ای کاش توهم مثل من مستهلک و بی مصرف بودی تاحداقل صحیح و سالم کنارخودم داشتمت....اماحالا من اینجا ،تو با یه کله ی نصفه اونجا....نه،نه...نگو که سرت کاملا قطع شده....من زیراین بارجبرزمانه آناتومیم می شکنه....کمرم متلاشی می شه....آه،عزیزم...وقتی یادقامت رعناوخوش تراشت می افتم تمام پیچ و مهره هام شل می شه....همین الانشم ازبس ازدرد دوریت گریه کردم مژه  چشم چپم افتاده جلو پام ...یادته روز اولی که ازجاده کرج اومدیم اینجاهردومون چقدرنو و تازه بودیم...یادته چقدربااون کراوات خوش تیپ شده بودم....اون لباس مارکداری که تنم بود یادته....هرکی می یومد جلواز استیل باحال من و شیکیه لباسی که تنم بود یه سوت بلبلی نثارم می کرد....یادته بعضی وقتاحسودیت می شد عزیزم؟!!!آه...حالا منو توروازهم جداکردن...روزآخریادته؟تمام لباسامو ازتنم درآورده بودن....لخت و عور وایساده بودم یه گوشه و می دیدم که تمام لباسای تنمو داشتن جمع می کردن و می بردن؟!!انقدرغصه خوردم که کمرم دچارخمیدگی شد....دیگه لباسایی که تنم می کردن اصلا خوب خودشو نشون نمی داد.....نمی دونم،شاید اصلا مشکل ازمن نبود...مشکل از اون لباسا بودکه بد وامیستادن،.عزیزم هنوزم توکف این قضیه ام،هیچوقت نفهمیدم حکمت اون لباسا که بردن و این لباسا که آوردن چی بود؟!اگه اون قبلیا بد بودن چراجاش یه چیز باکیفیت تر نیاوردن؟!...وتو...توکه مثل همیشه باچشمای مات و نگاه سردت ازاون گوشه به من نگاه می کردی...من خجالت می کشیدم اما توهمینطور خیره به من نگاه می کردی...یادته؟!دورخودت یه کیسه ی مشکی پیچیده بودن که دیگه برجستگیهای بدنت معلوم نشه.....آه،تازگیا شنیدم شماها همتون دجارنقص عضو شدین....شنیدم علاوه براینکه سرتون نصف شده ،جلوتونم صاف سازی کردن.....
حالا من اینجا توانباراین مغازه دارم خاک می خورم،توهم نمی دونم به کدوم گناه ناکرده بدنت دچارهتک حرمت شده....چندروز پیش شنیدم که شماهاروبردن طبقه ی پایین تویه قسمت حفاظت شده که رودرش نوشتن:ورودآقایان ممنوع!پس من چطور به دیدنت بیام؟چطورببینمت؟البته می دونم،تازمانیکه لباس ندارم اصلا نمی تونم بیام....تازه اگه هم داشته باشم...دلم نمی خواد منو اینطوری ببینی.....آخه.....خیلی شکسته شدم....بدطوری ازریخت افتادم....بااینکه سرمو ازدست ندادم اما...نابینا و کچل شدم...مدتیه چشمامو پاک کردن.ازکسی که داشت این بلاروسرم می آورد شنیدم که می شه ازموهام به جای دستمال گردگیری استفاده کرد...عزیزم...(دراینجا ازشدت غصه و هق هق دچار تشنج!شده و سرنگون می شود.)
                                                                                            
                                                                                                     دردودل یک مانکن.

پ.ن:اگر مشتاق دیدن معشوق این مانکن هستید به ادامه مطلب بروید.البته این عکس قبل ازاصلاح این دخترمستهجن گرفته شده.اولی از راست خودشه!

پ.ن:برای خواندن بخشنامه ی مضحک نیروی انتظامی هم باز به ادامه مطلب سربزنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:13  توسط هلی  | 

باخودم گفتم بیام یه مطلب سیاسی بنویسم و  وظیفه رسانه ایمو انجام بدم ،دیدم حالا که سبزا ۳روزپیش باز حماسه آفرینی کردن و دل خلق الله شاد شده و واسه خودشون دارن حال می کنن مگه خدای ناکرده کک در تنبان(تنبان معادل شلوارجین امروزی)دارم که بیام باز ماجراهای ا.ن روبنویسم ویک عمل ناجوانمردانه رو در اعصاب بندگان خداعامل بشم؟!!!هان؟خداییش من همچین آدمیم؟اونم بااین خبرهای جدید ازا.ن که  آدمو خون به جیگر می کنه.....دیگه خودتون حتماشنفتین که هیشکی حاضرنشده به ا.ن تو نیویورک هتل بده و بذاره ا.ن باآرامش خاطرامسال ادامه ی برنامه هاشو برای نجات جهان ازبحران ارائه بده....حالا البته بگذریم....گفتم که،قصدنوشتن ازسیاست و تکدرخاطر شمارو ندارم !تواین مدت کمی با مقوله ی پیچیده ی فیدبرنر و فیدخوان و خوراک و آیکون فید و خروجی فیدوچیو چی وررفتم و و مجددا مغز بی گناهم رو به چیزدادموو بعدازتمام این تلاش های بی ثمر مشتی کدورمز جمع کردمو هرجای قالب که می شد چپوندم و یه چیزی اون گوشه سبز شد که نمی دونم باید ازچه راهکارومتدی وارد بشم بلکه بتونم این سایز ۳۲*۳۲نکبت رو یکم بزرگترش کنم و فعلا بی خیال این فیدو  خروجی وبلاگ و این چرندیات شدم چون احساس کردم مدتیه وبلاگ نوزادم دچارکمبود محبت شده و یه گوشه نشسته ،زانوهاشو جمع کرده توبغلش و داره منو نیگا می کنه و درحالیکه چشماش پره اشکه مدام پلک می زنه......درست مثل کشور نپال که به تازگی دچارنوعی کمبودشده ،البته جنس کمبود این دوتا یعنی مملکت نپال با وبلاگ معصوم من فرق می کنه ها....نپال دچارکمبود بزواسه چشنواره ی مذهبیش شده اماوبلاگ من کمبود محبت داره!....درراستای کاهش کمبودهای احساسی این بچه شروع کردم به وررفتن با صفحه ی مدیریت وبلاگ و توتمام طبقه هاش سرکی کشیدم و....یک ساعتی رو صرف خوندن نظرهایی که برای چندتاازآخرین پستهام گذاشته شده بود کردم....بعدازخوندن هرنظر نگاهی به صورت معصوم و بی گناه وبلاگم می انداختم و بعدازخوندن بعضی ازاین درظاهرنظرها،این جیگرمن واسه وبلاگم کباب می شد....نمی دونم اینجا بگم یا نه؟!!!واسه کسی دونستن راه های خون به جیگرکردن وبلاگهاجذابیت داره یا نه؟!!!اما....احساس می کنم بدنیست این راه هارو بدونید که اجازه ندید کسی این طفلای معصومو اذیت کنه....تازه فوایددیگه هم داره!می تونید هروقت وبلاگی یاوبلاگنویسی روی مختون راه رفت یه کپه ازاین نظرا واسش بذارین....اون وقت یارو وقتی وارد صفحه ی مدیریتش می شه اول ازافزایش تعداد کامنتای وبش یه حال مبسوطی می بره و کلی باد به ناحیه ی غبغبش انتقال می ده و بعد وقتی کامنتارودید اونوقته که حسابی به رنگ شکلات درمیاد...

۱:طرف درباره ی یه مشکل عشق و عاشقی ،خانوادگی،دعواباهمکار،دعوا باهمسرو....مطلب نوشته....اونوقت تو راس راس می ری تووبش ودرکمال خونسردی چندتاازاشعارباربط و بی ربط باباطاهرو فرخی سیستانی و شمس تبریزی و چه و چه می نویسی ودرادامه هم می گی اگه بیشترکارکنی حتماازاین هم موفق تر می شی....وبرای تکمیل پروسه ی ری د ن درحال طرف کامنت موردنظرو ۱۰تا۲۰بار ری سند می کنی و....
۲:طرف توی وبش شعر و مطالب و داستان های آموزنده ی عاشقانه عمدتاتکراری رو می نویسه و هریه پست درمیون عکس دختری بااشک درحال چکیدن یادختروپسری با کفش های آل استاردرحال گریه  رو می ذاره تنگ پستش....یواش می ری تووبش و و به موسوی و خاتمی فحش خواهرومادر می دی ویارورو یه وطن فروش سبز معرفی می کنی و واسه نابودی ابدیش به درگاه خدا دعا می کنی!
۳:شخص وبلاگنویس درباره ی دستاوردهای جدید دنیای آی تی و جدیدترین کدهای جاوااسکریپت و بقیه ی چیزای خفن مطلب می نویسه....سلانه سلانه می رو تو بخش نظرا و درباره ی یه کد واسه زیباترکردن بخش نظرها کار می کنی این که چطورمی شه اون کلمه رو جذابتر اون زیر گذاشت و آخرش هم بهش یادآوری می کنی که مطالبش چندان به روز آپ تو دیت!نیستن و بهتره کاسه کوزه ی وبشو هرچه زودترجمع کنه!
۴:شکارشما یه وبلاگ پرطرفداره که اگه فقط یه پست سفیدهم بذاره بالای ۲۰۰تاکامنت درستایش اینهمه استعداد و خلاقیت درنوشتن و انتخاب سوژه براش گذاشته می شه....واردمی شی بی توجه به کثرت کامنتها باحفظ اعتماد به نفس بهش می گی وبلاگ قشنگی داره،بهش خبر می دی لینکش کردی ومنتظری بزودی لینکت کنه....البته این یه مورد به جای پروندن رنگ ازروی وبلاگ پرطرفدار باعث زدن لبخندی تمسخرآمیز توسط وبلاگنویس حرفه ای و سایرخوانندگان این کامنت خوشحال می شه....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:12  توسط هلی  |